شروعي روشن و تنها تفكر به اين مهم، اين روزها همه وجودم را در بند خود كرده است.چقدر نا توان جلوه ميكنم اگر برايت بگويم: تنها نقطه‌ي اوج زندگي‌ام شروع يك سقوطي آشفته و ناگهاني بود و من اين سقوط پنهان را به هزارها هزار پرواز پوچ و بي هدف و اشكار ترجيح ميدهم.
اگر بگويم خدايي هست آنجا روي يك بلندي بي حد،تو هم او را حس خواهي كرد اما اين را نخواهم گفت به تو تا خدايم كه تنها يار من است از آن من بماند!در اوج بي نشاني و ناشناسي،تنها ولي وسيــــع  به زندگي پايبند خواهم ماند و آنطور خواهم بود كه آنطور ميخواهد. و خواهم
خواست از او كه از من بگيرد هر آنچه را كه او را از من ميگيرد.
ناشناسي از آن من است همين كافي كه او مرا ميشناسد...